فکرم همه‌جا هست، ولی پیشِ خدا نیست            سجادۀ زَردوز که محرابِ دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟                   اندیشه سَیّالِ من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!

از شدّتِ اِخلاصِ من عالَم شده حیران                  تعریف نباشد، ابداً قصدِ ریا نیست!

از کمّیتِ کار که هر روز سه وعده                        از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

یک‌ ذرّه فقط کُندتر از سرعتِ نور است                  هر رکعتِ من حائزِ عنوان جهانی‌ست!

این سجدۀ سهو است؟ و یا رکعتِ آخر؟               چندی‌ست که این حافظه در خدمتِ ما نیست

ای دلبرِ من! تا غمِ وام است و تورُّم                     محراب به یاد خمِ ابروی شما نیست

بی‌دغدغه یک سجدۀ راحت نتوان کرد                 تا فکر من از قسطِ عقب‌مانده جدا نیست

هر سکّه که دادند دوتا سکّه گرفتند                   گفتند که این بهرۀ بانکی‌ست، رِبا نیست!

از بس‌ که پیِ نیم‌ وَجَب نانِ حلالیم                     در سجدۀ ما رونق اگر هست، صفا نیست

بَه بَه، چه نمازی‌ست! همین است که گویند         راهِ شُعَرا دور زِ راهِ عُرَفا نیست

نماز ظهر عاشورا

آفتاب گرم بر پهنای دشت 

نیزه‌های داغ آتش می‌نشاند 

دشت سوزان هم به چشم آسمان 

پشته‌های خاک خونین می‌فشاند 

اصطکاک سنگ و سمّ اسب ها 

صاعقه در صاعقه می‌آفرید 

از فرود تیغ‌ها بر خودها 

رعد و برقی سخت می‌آمد پدید 

در دو صف رزم آوران سخت سر 

نیزه بر کف، تیز تک می‌تاختند 

گرمپو، تازان، رجز خوان، بی‌امان 

ماهرانه تیر می‌انداختند 

یک طرف توحید و پاکی و شرف 

یک طرف شرک و پلیدی و گناه 

یک طرف هفتاد و اندکی جان پاک 

یک طرف از نابکاران یک سپاه 

یک طرف خورشید عاشورا حسین 

یک طرف سر دسته شب باوران 

یک طرف بر ذروه فرزانگی 

یک طرف در قعر پستی کافران 

نعره‌ی مستانه‌ی اردوی کفر 

در غبار کربلا پیچیده بود 

از صف ایمان ترنم‌های عشق 

در دل عرش خدا پیچیده بود 

گرم می‌شد دم به دم آهنگ جنگ 

شعله‌ی پیکار بالا می‌گرفت 

نیزه‌ها و تیرهای جان شکاف 

در میان سینه‌ها جا می‌گرفت 

اندر آن هنگامه‌ی خون و نبرد 

با شتاب آمد کسی نزد امام 

گفت: هنگام نماز است ای حسین! 

شعله‌ور شد پیشوا از این پیام 

نیزه و شمشیر را یکسو نهاد 

عاشقانه بر سر سجاده شد 

زیر باران و صفیر تیرها 

رکعتان عشق را آماده شد 

گفت تکبیری و در آن گیر و دار 

گرم نجوی با خدای خویش شد 

ما سوی اللّه را همه از یاد برد 

در نمازی فارغ از تشویش شد 

تا نماز خون بپا دارد امام 

پیش‌مرگانش به صف اندر شدند 

در مسیر بارش طوفان تیر 

پیش پایش لاله گون پرپر شدند 

از فراز آسمان آسیمه سر 

جبرئیل آمد در آن صحرا فرود 

در مصلّی بر مصلّی سجده کرد 

بال رأفت بر سر پاکان گشود 

چون حسین بن علی تکبیر گفت 

آفرینش کرد بر او اقتدا 

چشم خیل عرشیان مبهوت ماند 

بر نماز آخر خون خدا 

از قیام کربلا گویا هدف 

با خدا راز و نیازی بوده است 

زیر تیغ و تیر در صحرای خون 

با وضوی خون نمازی بوده است